تبليغاتX
.:..... 4 دیــــواری .:......
.:..... 4 دیــــواری .:......

حکم جلب

بگذار به چشم تو بدهکار بمانم

شاید که مرا جلب کند ناز نگاهت

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 21:51 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

پدر بزرگ

من مست مهر آن مه فرزانه ام هنوز

از من حذر کنید که دیوانه ام  هنوز

آبم ز سر گذشت و به گرداب اشک شوق

در جستجوی گوهر یکدانه ام هنوز

 در غم درگذشت  پدر بزرگم

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 13:30 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

خدایی بتراش در خور پرستش

بیا!
این تکه سنگ
سهم تو از آن انفجار بزرگ
خدایی بتراش
در خور پرستش
شاید این‌بار،
رستگار شدیم............

Big Bang *مريم ملك‌دار

* بر طبق نظريه‌ی رايجی که انفجار بزرگ (Big Bang) ناميده می‌‌شود، جهان از يک انفجار کيهانی بين پانزده تا بيست ميليارد سال قبل به وجود آمده است.

نوشته شده در شنبه 1388/05/24ساعت 22:6 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

خصلت دل

  اهل دل را دو خصلت باشد :

دل سخن پذير ، سخن دل پذير

نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 11:50 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

دلیل موجه

چرا ازدواج کردی ؟

 آخه میگن تا ازدواج نکنی به هیچ جا نمیرسی !

نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 17:42 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

عشق

عشق فوران می کند چون آتش فشان

دوست داشت جاری می شود چون رودخانه ای با شیب نرم

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/19ساعت 21:47 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

علی شریعتی

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛

اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم که از همه تهوع آورتر بود اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 21:24 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

اشتباه

من در گذشته خیلی از وقتمو صرف کسانی کردم که دوستشون داشتم و خواستم

 به همه ی اونا ثابت کنم که توانایی های خیلی زیادی دارند

 اما همه ی اونا وقتی با تشویق ها و حمایت های من به جایی رسیدند ،

 گذشته رو فراموش کردند و احساس کردند کسی شایسته تر از من در انتظارشونه!

 و رابطه به پایان خودش میرسید و فقط این من بودم که احساس خستگی می کردم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 20:23 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

می گویم

  آمده ام تا کلمه ای بگویم و آن را خواهم گفت

و اگر پیش از آن که بگویم مرگ مرا باز گیرد فردا خواهم گفت

کلمه ای که امروز من با زبانی یگانه می گویم

آینده با زبانهای بی شمار خواهد گفت .

 

نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 13:39 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

مقصر

هر هست تقصیر توست

و هرچه نیست ٬ تقصیر من ...

نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 22:15 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

صفت

پدر بزرگ، درباره چه می‌نویسید؟

-درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می‌نویسم، مدادی است که با آن می‌نویسم. می‌خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
-اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده‌ام!
پدربزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می‌رسی.

صفت اول : می‌توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می‌کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد.

 صفت دوم : باید گاهی از آنچه می‌نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث می‌شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می‌شود (و اثری که از خود به جا می‌گذارد ظریف‌تر و باریک‌تر) پس بدان که باید رنج‌هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می‌‌شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک‌کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

 صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگی‌ات می‌کنی، ردی به جا می‌گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می‌کنی، هشیار باشی وبدانی چه می‌کنی..

 

نوشته شده در جمعه 1387/06/29ساعت 16:45 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

گوشواره

چه شورها ، چه شعرها ، چه حرفها ، چه قصه ها
برای گوشهای تو  ، درون دل سپرده ام
و رشک می برد دلم

به آن دو گوشواره ات
که بیخیال و بوالهوس
نشسته در دو دیده ام ...

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 18:44 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

می افتد .. ؟!

انتظار می کشم که اتفاق خوب بیفتد

وقتی افتاد

برش میدارم و با تمام وجود گازش می زنم .

نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 22:28 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

قول

  اگر توانستی آسمان شوی

قول می دهم پرنده ات باشم ...


نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 21:10 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

آسمون ابری

 آسمون ابری مثل رختخواب بچه هاست ،
تا روش دست نکشی  معلوم نمیشه خیسه یا خشک ...!

نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 18:55 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

روزگار

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که  دلتنگ بمیریم

نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 21:49 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

مرگ , زندگی

همه از مرگ می ترسند

من از زندگی سمج خودم

( صادق هدایت )

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 22:46 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

باز و بسته

به چشمی که مدام باز و بسته میشه نمیشه اطمینان کرد
اگه با چشات عاشق شدی
همیشه بازشون بذار
چون همونطور که در یک لحظه ءبازبودنش عاشق شدی
ممکنه در یک لحظهء بسته شدنش هم احساس عاشقانه تو از دست بدی
به همین سادگی ...

نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 17:20 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

نامه های بچه ها به خدا

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

امی

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری

خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی

خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی

خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا

خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا

خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس

خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
دنی

خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث

خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت

خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب

خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا

خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس

خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا

خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی

خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز


خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود
                                                                                                                                   اجين

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07ساعت 18:46 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

بوی عید می آید !!؟

گیرم که هر روز ، عید باشه

دل بی حوصله با  "شیرینی"  سرش کلاه نمی رود .

نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 20:27 توسط ایمان | لينک اين مطلب |
امکانات
face=Tahoma color=#000000 size=2>