تبليغاتX
.:..... 4 دیــــواری .:......
.:..... 4 دیــــواری .:......

اعتماد به نفس بخش 3

با سلام

3- خود را تشویق و ستایش کنید

به خاطر کوچکترین کار خوبی که انجام می‌دهید، خود را ستایش و تشویق کنید.

شما عادت کرده‌‌اید برای کار‌های بد و نادرست خود، هزاران بار خود را سرزنش کنید. اما یکبار هم خود را شایسته تشویق و ستایش ندانسته‌اید.

چرا وقتی کار خوب و درستی انجام می‌دهید، برای خود کف نمی‌زنید؟ و به خود آفرین نمی‌گویید؟ انجام همین کارهای به ظاهر ساده که ممکن است در نظر شما بی معنی و بیهوده هم باشند، رشد اعتماد به نفس شما را تسریع می‌کند.

الآن، شما دارید یک کار مثبت میکنید. دارید کتابی برای تقویت اعتماد به نفس خود می‌خوانید، یعنی تصمیم گرفته‌اید که یک دگرگونی مثبت در خود به وجود آورید. بنابراین، همین الآن شما شایسته تشویق شدن هستید. پس چرا معطلید؟ به خود آفرین بگویید. برای خود کف بزنید. یا آنکه به خود قول دهید که به خاطر این کار مثبت، بعداً خود را به خوردن بستنی، پیاده‌روی، سینما، گردش در پارک و ...

دعوت می‌کنید و در اولین فرصت ممکن به قول خود عمل کنید.

هیچ‌کدام از کارهای مثبت خود را کوچک و بی‌اهمیت، تلقی نکنید.

خداوند، فرموده که به خوبیهای ما، حتی اگر ذره‌ای باشد، پاداش می‌دهد و هرگز در سنت الهی، اجر نیکوکاران ضایع نمی‌شود.

اگر توجه به کارهای نیکو و پاداش دادن به آنها، سنت خداست، ما هم که جانشین خدا در زمین هستیم، باید از این سنت پیروی کنیم.

هم اکنون فکر کنید و ببینید که از آغاز روز تا کنون، چه قدر کار مثبت و نیکو انجام داده‌اید؟ خود را به خاطر تک‌تک این کارها باید تشویق کنید.

اگر یک ساعت، خوب، درس خوانده‌اید، اگر سخن نیکو و سنجیده‌ای گفته‌اید، اگر در مشکلی صبور بوده‌اید، اگر در مشکلی صبوری کرده‌اید، اگر اطاقتان را مرتب کرده‌اید، اگر به دوست خود نامه‌ای نوشته‌اید و احوال او را جویا شده‌اید؛ و اگر هر کار خوب و مثبت دیگری انجام داده‌اید؛ یادتان نرود که خود را تشویق کنید.

هیچ کدام از کارهای درست خود را بی‌پاداش نگذارید. حتی، به صورت تحسینی ذهنی با لبخندی ظاهری هم که شده، خود را تشویق نمایید.

* مطالب فوق برگرفته از کتاب اعتماد به نفس در 10 روز تألیف م. حورایی است *

 
ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در یکشنبه 1385/02/31ساعت 22:27 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

وصیت نامه داریوش بزرگ

با سلام

 

اینک که من از دنیا میروم بیست و پنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

 

جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد و راه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد.

 

زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست.

 

البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی.

 

من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان.

 

 مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .


ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و توباید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد. و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .


هرگز دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است.

 

 چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی.

 

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .


توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .


افسران  وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش .

 

 

اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر کیش که میل دارد پیروی نماید .

 

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد  . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا ینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد. و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .


عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است.

 

      با تشکر از شما

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در شنبه 1385/02/30ساعت 8:55 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

واحه‌يي در لحظه

با سلام

نام شعر : واحه‌يي در لحظه

به سراغ من اگر مي‌آييد

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

چيني نازك تنهايي من

ایمان مکس Iman Max

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/02/25ساعت 18:5 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

اعتماد به نفس بخش دوم

با سلام

2- از خود بخوبی یاد کنید

شما باید با خود صادق باشید.

جنبه‌های منفی و جنبه‌های مثبت خود را توأماً در نظر بگیرید.

اما به جنبه‌های مثبت، توجه بیشتری داشته باشید تا با تکیه بر آنها، توان و انرژی بیشتری برای مقابله با جنبه‌های منفی پیدا کنید.

این روش، مفهوم اساسی «تفکر مثبت» را در خود دارد و تفکر مثبت، خود اساس هر موفقیت است.

خیلی ها فکر میکنند تفکر مثبت، یعنی ندیدن واقعیتها و چشم بستن از بدیها. اما اینطور نیست.

شما در مرحله اول، باید همه چیز را ببینید. ببینید که راستی هست، خیانت هم هست، مهربانی هست. ظلم و تعدی هم هست و...

نگرش اولیه شما، باید یک نگرش عمومی باشد.

مثلاً الآن، شما باید ببینید که اعتماد به نفستان کم است. توانایی تغییر و دگرگونی دارید. شخصیت کنونی خود را کاملاً قبول دارید. سلامتی دارید و...

اما در نگرش بعدی، باید به نکات مثبت، بیشتر توجه کنید.

شما معمولاً بر عکس عمل می کنید. بعد از یک نگرش کلی، آنقدر به نقطه ضعفها و نکات منفی خود توجه می کنید که کم کم نکات مثبت شما در شما رنگ می‌بازند.

این روش خود را تغییر دهید. اگر شما یک نقطه ضعف دارید، مطمئناً مقابل آن، نقطه قوتی وجود دارد. هم اکنون لیستی از نقاط قوت خود تهیه کنید.

مثلاً اینکه: قادرم ببینم، بشنوم، حرف بزنم، فکر کنم، بخوانم، بنویسم، تغییر کنم و پیشرفت نمایم، سرپناهی دارم و...و...و...

تمرین

برای خود یک آگهی تبلیغاتی تهیه کنید.

تا به حال دقت کرده‌اید که برای تبلیغ هر چیزی، فقط بر نکات مثبت آن تأکید می‌شود؟

و از نکات منفی صحبتی به میان نمی‌آید؟

مثلاً وقتی می‌خواهند شامپویی را تبلیغ کنند، بر بوی خوش، عدم سوزش چشم و قدرت تمیز کنندگی آن، با بیانی جذاب و گیرا تأکید می‌کنند و مطلقاً از این که مثلاً زیاد کف نمی‌کند ، حرف نمی‌زنند.

شما باید قادر باشید برای معرفی خود، یک آگهی تبلیغاتی مناسب و گیرا تهیه کنید. ابتدا سعی کنید تمام ویژگیهای مثبت خود را بنویسید:

توان و انرژی، سلامتی، روحیه عالی، مطالعات وسیع، هنر خاص، حرفه ویژه، تخصص و کارایی در یک زمینه، قدرت بیان عالی،تأثیر گذاری، کتابهای الهام بخش، والدین خوب، سرپناه، هدفهایی که دارید، فرصتی که دارید، شغلی که دارید، نظم و برنامه‌ریزی که در زندگی دارید، فرصتهایی که از آنها به خوبی استفاده کرده‌اید، کارهای مثبتی که در گذشته انجام داده‌اید، سر سختی و پشتکاری که دارید، پاکیزگی و آراستگی، ذهن خلاق، سرمایه مالی که دارید (هر چند بسیار کم) و...و...و...

از خود به خوبی یاد کنید.

یک آگهی تبلیغاتی بسازید: 1- امتیازات و قابلیتهای خود را بنویسید. 2-با زبان خود بنویسید و تعریف کنید. 3- با صدای بلند در خلوت هر روز بخوانید.

به نمونه های زیر توجه کنید:

پسری 22 ساله هستم با انرژی فراوان. خیلی پر شور و پر تلاشم. عاشق فوتبال هستم. بازیکن خوبی هم هستم. بدنی ورزیده دارم. در زمینه فروش کتاب هم خیلی موفق هستم. در دوران راهنمایی، معدلم بالای 19 بود. برادری دارم که بسیار مهربان است. الآن در رشته زبان انگلیسی تحصیل می‌کنم. به هیچ عنوان سیگار نمی‌کشم. اعتماد به نفسی فوق‌العاده دارم و من مطمئنم یک روز، یک فروشنده بسیار موفق می‌شوم.

و...

من، خانمی 51 ساله هستم. با تجربه فراوان برای یک زندگی خوب و شاد.

سواد خواندن و نوشتن دارم و کتابهایی هم مطالعه کرده‌ام و می‌کنم.

قادرم 37 نوع غذای مختلف را با کیفیت عالی تهیه کنم. خیلی خوش سلیقه هستم و به پاکیزگی و تمیزی خانه و زندگی‌ام زیاد می‌رسم. به هیچ عنوان، رماتیسم ندارم و از مرض قند و فشار خون و... هم چیزی نمیدانم.

سه دختر و دو پسر دارم که همگی خیلی خوب و مؤدب و فعال هستند.

سه داماد و دو عروس هم دارم که آنها هم خیلی خوب و مهربان هستند.

* مطالب فوق برگرفته از کتاب اعتماد به نفس در 10 روز تألیف م. حورایی است *

ایمان مکس Iman Max

 

 
نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/21ساعت 9:19 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

دوستی

با سلام
بهترین دوستان ما کسانی نیستند که فقط از ما تعریف می کنند . بهترین دوستان ما . دوستان آگاه . مشفق و منتقد ما هستند . از سر دلسوزی . همراهی و همدلی معایب ما را برادرانه به ما گوشزد  میکنند و در تذکر دادن معایب ما قصدشان به رخ کشیدن معایب ما نیست . بلکه به نیت خیر است . بلکه به نیت همدلی و همراهی برای رفع معایب است . بله چنین دوستی به درد زندگی می خورد . دوستان آگاه . شفیق و رفیق روزهای تلخ و البته شیرین ما .  قدر چنین دوستانی را باید دانست . محبت و راهنمای آنان را باید گرامی داشت و متقابلا ما هم نسبت به آنان باید چنین باشیم . نه آن که خود آداب دوستی را در قبال دیگران بجا نیاوریم و تنها آز آنان انتظار دوستی صمیمانه داشته باشیم .

** برگرفته از روزنامه جام جم **

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در شنبه 1385/02/09ساعت 11:57 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

گفتگوي ماه و نابينا

با سلام

گفتگوي ماه و نابينا

 نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم

با تشکر از دوست عزیزی که این متن رو برام فرستاد**** surena_iran

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در پنجشنبه 1385/02/07ساعت 22:36 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

اعتماد به نفس بخش اول

با سلام

1- به خودتان عشق بورزید

شرط اساسی اعتماد به نفس، خود شیفتگی است.

و اساسی ترین مانع اعتماد به نفس، خود شکنی است.

برای اینکه اعتماد به نفس داشته باشید، باید خود شیفته گردید. باید عاشق جسم و روح خود باشید. و برای رسیدن به این «خود شیفتگی» باید شناخت و درک درستی از خویشتن خویش داشته باشید.

برای خود شیفتگی همین بس که بدانید «انسانید»، اشرف مخلوقاتید، تجلی کائناتید. شاهکار خداوندید. بین این همه آفریده، جماد و نبات، جاندار و بیجان، شما شایستگی انسان بودن را پیدا کرده‌اید و برترین موهبتهای الهی یعنی قدرت و اراده و اختیار و تواناییهای ذهنی فوق العاده، به شما داده شده است.

شما در حقیقت، برگزیده آفریدگان خدایید.

پیچیده‌ترین کامپیوترهای جهان، اگرچه به ظاهر، تواناییهای حافظه‌ای فراوان دارند، هیچگاه نمیتوانند جایگزین حافظه شگرف شما باشند.

شما بر تمام این جهان، تسلط دارید. شما قدرت خلاقیت و نوآوری دارید.

شما قادرید دگرگون شوید و به شیوه‌ای کاملاً نوین به دنیا بنگرید.

کامپیوترهای امروزی، قدرت جذب، ثبت و استدلال دارند ولی هرگز این قابلیتهای شما را ندارند.

خدا در قرآن فرموده است: شما را بر زمین و آسمان، مسلط ساختم.

(وَ سَخَّرَ لَکُم ما فِی السَموات وَ الاَرض)

شما جانشینان خدایید. هر صفتی که در خدا هست در شما هست ولی به شکلی محدود.

اگر خدا آمرزنده و بخشاینده است؛ شما هم هستید. اگر خدا کریم و بخشنده است، شما هم هستید، اگر خدا مهربان است، شما هم هستید و...

چرا که خداوند، خطاب به انسان می‌فرماید: ای انسان! من از روح خودم در تو دمیدم.

(وَ نَفَختُ فیه مِن روحی)

شاید درک همین یک جمله، اعتماد به نفس را در شما به کمال رساند.

دقایقی به این موضوع فکر کنید. به این که روح خدا در شما جریان دارد. به مقام«جانشین خدا بودن.»

به عظمت طبیعت، به وسعت کهکشانها و به شکوه جهان پیرامون خود فکر کنید. اکنون عظمت غیر قابل تصور آفریننده اینها را به یاد آورید. خداوند با این شکوه و عظمت «انسان» را خطاب قرار میدهد و به او می‌فرماید:

«تو را در زمین جانشین خود ساختم.» و هیچ کس را هم در این خطاب، مستثنی نمی‌کند.

وقتی شما خود را به درستی درک می کنید. توجه میکنید که روح الهی در شما جاری است؛ ناخودآگاه شیفته و مجذوب خود میشوید.

در حقیقت، مقدمۀ عشق به خود، عشق الهی است.

شما تنها زمانی احساس پست بودن، خوار بودن و بد بودن میکنید که خود را درست نشناخته باشید و به حقیقت انسان بودن خود پی نبرده باشید.

در چنین حالتی، شما جهان را هم، پست و بد می‌بینید، چرا که جهان، بازتاب خود ماست.

وقتی از خود بیزاریم، از همه بیزاریم و وقتی به خود عشق می‌ورزیم، جهان نیز در چشم ما دوست داشتنی است.

تمرین

هم اکنون جلوی آینه بروید. خود را دوستدارانه نگاه کنید و از صمیم قلب، به خود بگویید:

تو را دوست دارم چون تو برتر از فرشته‌ها هستی.

تو را دوست دارم چون تو بر گزیده آفریده‌های خدا هستی.

تو را دوست دارم چون تو تجلی کائنات هستی.

تو را دوست دارم چون روح خدا در تو جاری است.

تو شایسته ستایشی چون خداوند ستوده تو را آفریده است.

تو را دوست دارم.

هر روز، حد اقل یکبار این تمرین را جلوی آینه انجام دهید.

* مطالب فوق برگرفته از کتاب اعتماد به نفس در 10 روز تألیف م. حورایی است *

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در چهارشنبه 1385/02/06ساعت 10:25 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

افتتاح بخش جدیدی به نام اعتماد به نفس

با سلام

بخش جدیدی به نام اعتماد به نفس افتتاح شد

شاید کتاب‌های روانشناسی موجود در بازار که اغلب ترجمه آثار نویسندگان خارجی است این ذهنیت را در شما بوجود آورده باشد که تمامی روش‌های رسیدن به موفقیت، ناممکن و غیر عملی است که البته بطور غالب همینطور نیز هست، چرا که آن روش‌ها با جوّ فرهنگی و اجتماعی ما و جامعه‌ای که در آن زندگی میکنم سازگار نیستند. امّا اخیراً سری کتاب‌هایی با عنوان موفقیت نامحدود از یک نویسنده ایرانی به نام آقای مجتبی حورایی در بازار دیدم که از چاپ 25 گذشته بود! با یک نگاه دلیل چاپ شدن متوالی این کتاب برایم روشن شد؛ موضوعات و مطالبی هماهنگ و سازگار با وضعیت فرهنگی و اجتماعی جامعه ما، همراه با روش‌هایی بسیار ساده و کاربردی که هر کسی در هر شرایطی میتواند از آنها سود جوید!؟ علاوه بر این، زمانی این کتاب‌ها در نظرم مفیدتر جلوه نمود که فهمیدم بسیاری از ویژگی‌های افراد موفقی که من با آنها نشت و برخاست داشته‌ام همان چیزهایی بوده‌اند که در سری کتاب‌های موفقیت نامحدود بدان اشاره شده است.

از این به بعد تمامی مطالب کتاب را به صورت فصل به فصل برای شما دوستان می نویسم .

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در سه شنبه 1385/02/05ساعت 9:25 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

پند

با سلام

لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد
 

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در دوشنبه 1385/02/04ساعت 14:5 توسط ایمان | لينک اين مطلب |

زندگی نامه سهراب سپهری

با سلام

به مناسبت سالگرد در گزشت سهراب سپهری

 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)

پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341

مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)

سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)

سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...

خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)

آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.

سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شيباني چيرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه ميشنيدم، تازه بود و هرچه ميديدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر ميگشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)

شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.
در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.

در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...

سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسيد : به نظر شما نقاشي هاي اين اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خير قربان
و شاه زير لب گفت : خودم حدس ميزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در 63 صفحه منتشر شد.

تا سال 1336، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.
در مردادماه 1336 از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.

فروردين ماه سال 1337، شركت در نخستين بي ينال تهران
خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.

در سال 1339، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.

سهراب در يادداشتهاي سفر ژاپن چنين مينويسد :
... از پدرم نامه اي داشتم. در آن اشاره اي به حال خودش و ديگر پيوندان و آنگاه سخن از زيبايي خانه نو و ايوان پهن آن و روزهاي روشن و آفتابي تهران و سرانجام آرزوي پيشرفت من در هنر.
و اندوهي چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرين روزهاي اسفند سال 1339 به دهلي سفر ميكند.
پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.
در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.
در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتي كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آني دنيا را تلطيف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من ميدانستم و ميدانم كه پاسبانها شاعر نيستند. در تاريكي آنقدر مانده ام كه از روشني حرف بزنم ...

تا سال 1343 تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال 1343، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.

تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.
سال 1349، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.
سال 1351 برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.

تا سال 1357، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.

سال 1358، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.

سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ...
فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مييزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...

و سهراب .... ماندگار شد ....

ایمان مکس Iman Max

نوشته شده در شنبه 1385/02/02ساعت 9:15 توسط ایمان | لينک اين مطلب |
امکانات
face=Tahoma color=#000000 size=2>