تبليغاتX
چهار دیواری .::. 4 دیواری
چهار دیواری .::. 4 دیواری

آسمون ابری

 آسمون ابری مثل رختخواب بچه هاست ،
تا روش دست نکشی  معلوم نمیشه خیسه یا خشک ...!

نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 18:55 توسط ایمان |

روزگار

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که  دلتنگ بمیریم

نوشته شده در جمعه 1387/03/24ساعت 21:49 توسط ایمان |

مرگ , زندگی

همه از مرگ می ترسند

من از زندگی سمج خودم

( صادق هدایت )

نوشته شده در یکشنبه 1387/03/05ساعت 22:46 توسط ایمان |

باز و بسته

به چشمی که مدام باز و بسته میشه نمیشه اطمینان کرد
اگه با چشات عاشق شدی
همیشه بازشون بذار
چون همونطور که در یک لحظه ءبازبودنش عاشق شدی
ممکنه در یک لحظهء بسته شدنش هم احساس عاشقانه تو از دست بدی
به همین سادگی ...

نوشته شده در جمعه 1387/02/06ساعت 17:20 توسط ایمان |

نامه های بچه ها به خدا

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟

امی

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری

خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی

خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی

خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا

خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا

خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس

خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
دنی

خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث

خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت

خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب

خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا

خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس

خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا

خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی

خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز


خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود
                                                                                                                                   اجين

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07ساعت 18:46 توسط ایمان |

بوی عید می آید !!؟

گیرم که هر روز ، عید باشه

دل بی حوصله با  "شیرینی"  سرش کلاه نمی رود .

نوشته شده در جمعه 1386/12/03ساعت 20:27 توسط ایمان |

با تو ام

قایم شدی ؟

پیدات می کنم

پیدات که کردم

قایمت میکنم .....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/25ساعت 18:31 توسط ایمان |

محکوم

به اتهام قتل نَفَس
که هر روز
بارها و بارها ، می کشمش
محکوم شدم
به 70 سال زیستن
و 70 سال تکرار صحنه جرم
و 70 سال عذاب وجدان
و 70 سال کابوس
باشد تا بفهمم
خوبی را گرفتن و بدی را باز پس دادن
چه جرم سنگینیست...

نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت 10:1 توسط ایمان |

رفتن

سیـب سـرخی را بـه من بخشیـد و رفـت

 عاقبـت بر عشـق مـن خنـدیـد و رفـت

 اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد

 بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت

 چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بریـد

 حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت

بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم

گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

 

نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 20:43 توسط ایمان |

دیده گان

من دیدگانی نو میخواهم

برای دیدن نادیدنیها

برای اثبات نسیم

من پشت خواهم کرد به هرچه شفافیت است

شناور میشوم در باران ستاره

من دیده گانی نو میخواهم

برای لمس ارواح سرگردان تباهی

و طلوع خنده

من دیدگانی کور از غم

نا بینای سیاهی و جدائی

بدون دغدغه تاریخ

بدون هم همه ی مرگ میخواهم

من چشمی نورانی  پر از سوره های پنهانی

مثل یک شاعره مدفون

مثل طاووسی رمیده از بند

من دیده گانی نو میخواهم

تا ببینم کوچ مرغابیان غربت را

مرگ پر تردید ذوالقرنین و عیسی

خنده پژمرده حیدر

من ...

من دیده گانی نو میخواهم 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 7:30 توسط |
امکانات
face=Tahoma color=#000000 size=2>